مباهله؛ آتشفشان کوه رحمت

افق را غباری غلیظ فرا گرفته بود. ساعت ها از آغاز روز می گذشت، ولی خورشید سرد و افسرده از پاشیدن نور بخل می‌ورزید.

منذر2 پیش از این هم مدینه را دیده بود، ولی هرگز آن را همچون امروز نیافته بود.

همین دیروز، خورشید تمامی دارایی خویش را بی دریغ پیش کش اهل مدینه کرد و نور طلایی آن گلواژه های این فراز از کتاب مقدس را سرمه ی چشمانش نمود:

از میان آفریده هایم احمد را از زادگاهش که در فاران 3 و مقام ابراهیم واقع است به پیامبری بر می انگیزم... خوشا به حال کسی که در زمان او حاضر باشد، سخنش را بشنود و به او ایمان آورد.

اما امروز با بُهت عجیبی در اوج تابستان، پوشیدنِ لباس پاییز را بر اندام مدینه احساس می کرد. درختان قامت خم کرده و شاخ و برگ را بر زمین می کشاندند. پرندگان دست از پُر کردن چینه دانِ خود کشیده بودند. همه ی موجودات در عمق فروتنی، آخرین فرمانِ شرکت در مانورِ عذاب الهی را انتظار می کشیدند، نفس ها در سینه ها حبس شده بود.

در میان سکوت سرد و ابهام آلود، نفس های عاقب 4 درنگ چهره ی اهتم بن نعمان5   آن رهبرِ کهنسال نجرانی که کوله بار تجربه اش را از شهر مرزی نجران6 توشه ی راه مسیحیان کرده بود ـ منذربن علقمه را کلافه می کرد. صلیبی را که برگردن آویخته بود، در بین دستانش فشرد. گویا تنها حلقه ی اتصالش به زندگی همین بود.  

 

به مرور حوادث سه روزه ی توقف در مدینه پرداخت:

ـ غروب روزی که به دروازه های مدینه رسیدند و لباس ژولیده ی سفر را به جامه های حریر و دیبا تبدیل کردند.

ـ ساعتی که خویش را به انواع جواهرات آراستند.

ـ ورود گروه هفتاد نفره¬شان در صفی مرتب به مسجد کوچک مدینه.

ـ آن دم که در صفی مرتب و با تشریفات ویژه در گروه هفتاد نفری به مسجد کوچک مدینه درآمدند.

ـ نمازشان به طرف مشرق در مقابل دیدگانِ متعجب اهل یثرب.

ـ بی اعتنایی حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله ـ همان معمایی که پاسخ به دعوت او، آن ها را از مرز یمن تا مدینه کشانده بود ـ به آرایش نیروهایشان.

سکوت سه روزه ی حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله.

ـ دعوت آن ها به سوی اسلام از سوی کسی که عبدالمسیح7 او را غیر از احمدِ موعود در کتاب مقدس می دانست.

ـ پرسه زدن های در شهر و پرسش های گوناگون از گذشته و اکنون پیامبرِ حاضر برای تطبیق خصوصیات او با پیامبر موعود.

ـ اعترافشان به تطبیق تمامی اوصاف با آن چه در کتب کهن خوانده اند. و انتقادشان به محمد در بنده ی خدا دانست مسیح که مردگان را زنده و نابینایان و مبتلایان را بهبود می بخشید. انتقادی که در نهایت منجر به نزول آیه ای بر پیامبر اسلام، پذیرش مباهله و لعن یکدیگر برای معرفی دروغگو گردید. و...

همه و همه ابرهای تیره ای بودند که آسمانِ ذهن منذر را گرفته تر می کرد.

پلک ها توانِ ایستادن نداشت، اما رعب و وحشت چرت زدن را از او گرفته بود. لحظه ها عزم رفتن نداشتند. دست در دستِ برادرش ابوحارثه8 فرو کرد؛ بلکه گرمایی را وام گیرد، اما در سرمای دستانِ اسقف اعظم؛ مردِ تجربه و عقل آن چنان دستانش یخ زد که بی اختیار آن را عقب کشید. به صف انبوه مهاجر و انصار که با پرچم و بیرق از مدینه آمده و در این دشت پر هراس قدم می گذاشتند، نگاه کرد. او به دنبال حضرت محمد (ص) می گشت.

با خود گفت: حتماً او را انبوهی از سربازان و قدرت مندان و کهنسالانِ قوم همراهی می کنند. به یاد حرف اهتم افتاد: اگر فردا او را به همراه فرزندانش یافتید هرگز تن به مباهله نسپارید، چرا که این شیوه ی مباهله ی پیامبران است که با تکیه بر اصالتِ عقیده ی مقدسِ خویش به جرأت جگرگوشه های خود را در تیررس نفرین قرار می دهند.

صدای بال چند پرنده که در مقابلش به شدت به رو افتادند وقوع عذاب عظیم را بر او حتمی کرد.

قدم هایش به لرزه افتاد. نگاهی به ابوحارثه کرد و گفت: برادر آیا بهتر نبود جواب نامه ی این مرد را از همان نجران داده بودیم.

ابوحارثه آهی کشید و گفت: وقتی محمد (ص) با فتح مکه، عرب را فرمانبردار خویش ساخت و سفیر به ملل مختلف گسیل داشت، پیکی هم به سوی ما فرستاد و ما را بین دو امر یعنی پذیرش اسلام، یا پرداختِ جزیه مختار کرد. در آن روز تو در سفر بودی و ندیدی چه قیامتی برپا شد. زمین کلیسا را فرش کردیم. دیوارها را با حریر و دیبا پوشاندیم. صلیب بزرگ را که از طلای مرصّع است، آویختیم و همه ی قبایل را به مشورت فرا خواندیم. چهار روز در شورا بودیم. آن¬چه از کتب مقدس در نزد ما بود، از صحیفه ی شیث 9 تا دو کتابِ بزرگ جامعه و زاجره10، از سِفر دوم تورات تا مفتاح چهارم انجیل، همه را زیر و رو کردیم. اوصاف پیامبر آخرالزمان را جز آن¬چه از این برادرِ قریشی دیدیم، نیافتیم.

منذر گفت: پس چرا...؟!

هنوز حرفش تمام نشده بود که ابوحارثه گفت: آفت در این است که مال در نزد کسی باشد که آن را بیندوزد و انفاق نکند. جنگ افزار در دستِ کسی باشد که خود را با آن بیاراید و جنگ نکند. و رأی در نزد کسی باشد که فقط آن را در اختیار داشته باشد و از آن پشتیبانی نکند.

آری برادر با چشمان ورم کرده نمی توان قرص خورشید را نگریست. چشمان دانشمندان ما از دیدنِ کلام الهی در سفر دوم تورات که فرمود: نسل او را احمد9 (ص)) از دختر فرخنده اش قرار دادیم. و دو نواده اش همچون اسماعیل و اسحاق دو ریشه برای دو شاخه ی بزرگ هستند؛ اعمی است، اما به این سخن الهی چشم دوخته اند که: بعد از آن که خداوند روح او ـ محمد (ص) ـ را می گیرد، فرزند پاک و برگزیده ی او در آخرالزمان زمانی که دستاویزهای دین گسسته و چراغ های احکام دین به خاموشی گراییده و ستارگان ناپدید شده اند، به اندازه ی چندین امت درروی زمین حکومت می کند، ودین همانند روزنخست به دست او احیا می گردد.

منذر تاب سکوت را از دست داد و فریاد برآورد: آه از پرده پوشی حقایق، آه از اسارت یقین در چنگال هوای نفس. وای بر امتی که ابرسیاه هواپرستیِ دانشمندانش؛ ستارگان هدایت را تیره سازد. امروز کشیدن آب دریا و شکافتن صخره ها از کتمان حقایقی که خداوند متعال آن را احیا داشته است، آسان تر است.

و عذر سکوت وارستگانی چون تو، در مقابل خفّاشان شب پرست هرگز پذیرفتنی نیست.

سکوت؛ تن دادن به شب است در هنگام دمیدن سپیده ی صبح، و این برای صاحبان بصیرت؛ لغزشی نابخشودنی است.

ناگاه از میان انبوه صفوفِ منتظر به هم پیوسته چهره هایی درخشیدن گرفت. دو ستاره یکی در آغوشِ خورشید و دیگری در شعاعِ او، و قمری که در پی کهکشانی از ستارگان حرکت می کرد، آسمانِ تاریک این صحرای پرهراس را روشن ساخت.

دامن تکانده¬ی دو درخت که با کسای نازک سیاه مسقّف شده بود11 برای همیشه افتخار میزبانی پیامبر و حسنین و علی و فاطمه: را به نام خود ثبت کرد. بالا رفتنِ دستان پیامبر برای دعا و حرکت زبان اهل کساء برای آمین ارکان آفرینش را به لرزه انداخت. آتش قهر الهی از میان سنگ و خار زبانه آغازید.

ژرف بینان مسیحی هیزم سان خود را در معرضِ سوختن و سوزاندن نصارای نجران دیدند. روشن ضمیری از امت مسیح خطاب به سران نصاری گفت:

ای ناخدایان کشتی مسیح به خدا روی آورید. جرسِ سوراخ شدن کشتی مسیح را بنوازید و مسافرانِ خود را بر کشتی ـ محمد9 سوار کنید،12 و یا ذلت برافراشتن پرچم محمد9 را بر کشتی خود بپذیرید،13 تا از قهر طوفان در امان بمانید.

امروز کوهی که از دامنش رودهای رحمت و برکت نازل بود آتشفشانی در دل دارد که انفجارش برای به آتش کشیدن تمام مسیحیت کافی است. حال که سرخی زبان و سبزی برهان محمد9 اندیشه ی شما را شکوفا نکرد تا دیده ی  نابینایانی که به نور موهوم شما اقتدا کرده اند روشنی بخشد، اگر ذلت جزیه را نپذیرید، سمّ سیاه نفرین خود و خانواده اش را بر سرو روی شما خواهد پاشید.

اینچنین بود که لباس ذلّت جزیه14 بر اندام مسیحیت پوشانده شد و روز بیست و چهارم 15 ذی حجّه ستاره ای پرفروغ بر پیشانی ایام گردید تا نور مقاماتِ بلند و اختصاصی اهل بیت پیامبر (ص) را برای همیشه ی روزگار بر عالم بتاباند. و جوشش علی بن ابی طالب (ع) را از معدن ذات پیامبر اکرم (ص) و اتحاد حقیقت و معنای آن دو بزرگوار را بنمایاند.

و تعظیم و بزرگداشت این روز را به قدر عزّت و سربلندی اهل آن بر همگان فرض کند.

 

تهیه و تنظیم برای تبیان: حسین عسگری


[1]. ر.ک؛ سیدبن طاووس، اقبال الأعمال، ترجمه محمد روحی، ناشر سماء قلم، اعمال ماه ذی حجه. در این نوشتار سعی بر آن است که جریان مباهله براساس آن چه مرحوم سیدبن طاووس به نقل از افراد و کتب مورد وثوق در اقبال نقل کرده است به رشته ی تحریر درآید.

[2]. منذربن علقمه یکی از دانشمندان مسیحی بود که به همراه گروهی از هم کیشان خود برای بررسی وضعیت پیامبری که از مکه طلوع کرده بود از نجران راهی مدینه شد.

[3]. کوهی در نزدیکی مکه، مجمع البحرین.

[4]. عبدالمسیح بن شرحبیل بزرگ قوم مسیح نجران.

[5]. اسقف نجران از شاخه ی عامله قبیله ی لخم بود.

[6]. یکی از دورترین توابع مکه، در جوار یمن که از آن موضع تا مکه بیست روز راه بوده است.

[7]. همان عاقب مذکور.

[8]. ابوحارثة بن علقمه نماینده ی رسمی کلیساهای روم در حجاز.

[9]. صحیفه ای که حضرت شیث آن را از پدرش آدم7 به ارث برده بود و در بردارنده ی دانش هایی از ملک و ملکوت جهان بود.

[10]. دو کتاب بزرگ از کتب کهن که در نزد مسیحیان بوده و غلامی تنومند آن را حمل می کرده است.

[11]. پیامبر اکرم (ص) دستور دادند بین دو درخت را جارو کردند.

[12]. کنایه از اسلام آوردن.

[13]. کنایه از جزیه دادن.

[14]. زمانی که نصاری تن به مباهله ندادند، پیامبر اکرم (ص)، علی (ع) را برای مصالحه به سوی آنها گسیل داشت و فرمود: براساس هرچه نظر توست با آنها مصالحه کن. علی(ع) در برابر هزار حُلّه ?لباس کامل عربی? و هزار دینار در هر سال که بخشی از آن در ماه محرم و بخشی دیگر در ماه رجب پرداخت شود، مصالحه کرد.

[15]. هرچند در اصل مباهله میان فریقین هیچ اختلافی نیست، اما اقوال در روز مباهله مختلف است. برخی روز 21، برخی 24 یا 27 ذی حجه را روز مباهله دانسته اند، اما بنابرنظر مرحوم سیدبن طاووس در اقبال قول صحیح تر همان 24 ذی حجه است.

برگرفته از سایت تبیان

برچسب‌ها:
تاریخ ارسال : پنج‌شنبه 10 فروردین 1396 03:05

(0)

نام : *
پست الکترونیک : *
وب سایت :

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

  • آرشیو ماهانه Monthly Archive

  • صفحات اضافی Static Pages

  • پیوندها Links

  • پیوندهای روزانه Link Dump